عبدالله مستوفى
209
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
برحسب تصادف ، كسى هم نزد ما نيامد ، و ما از هيچجا ، و از هيچچيز ، خبرى نداشتيم . حتى از اخبارى كه تازه در دهنها افتاده و از بعد از ظهر در شهر منتشر شده بود كه امشب عدهاى قزاق به شهر ريخته ، و پايتخت را چنين و چنان خواهند كرد نيز بىخبر بوديم . اول شب ، ميرزا محمد باقر ( آقاى ربانى ) پسر حاجى ميرزا محمد مجتهد قمى ، به منزل ما آمد . آقاى ميرزا محمد باقر در آن روزها ، مثل امروزش ، اهل سياست - بافى نبود ، و چون از خبركشى سياست بىبهره بود ، هيچوقت از سياست چيزى نميگفت . فقط وقتى كه زودتر از عادت معمول خود خواست برخيزد ، و من از او سبب اين عجله را پرسيدم ، گفت ميگويند امشب عدهاى قزاق به شهر خواهد ريخت ، زياد بيرون ماندن موجب تشويش اهل خانه مىشود . بايشان گفتم اين خبر مسلما از قماش همان اخبار است كه يك ماه قبل نسبت بآمدن متجاسرين و بالشويكها ، شهرت ميدادند . زيرا ، اينعده ، اگر به قصد هجوم و حمله به شهر بيايند ، ناگزير ، از قزوين بايد حركت كرده باشند ، معقول نيست كه دو سه هزار نفر از قزوين تا پشت دروازهء تهران بيايند ، و دولت خبر نشده ، اقدامى نكرده باشد ، اين عده هم قارچ نيستند كه دو سه ساعته سر از خاك بدر آورده پشت دروازهء تهران سبز شوند . من تصور ميكنم كسى كه اين خبر را بشما داده . خواسته است با شما شوخى كند . ميرزا محمد باقر ، در جواب من چيزى نگفت ، ولى حرفهاى منهم در او اثر نكرده برخاست و رفت ، ما هم بعد از يك ساعتى بدون اينكه در اطراف اين خبر واهى ( ؟ ) صحبتى بداريم ، برخاسته هريك باندرون مخصوص خود رفتيم . نميدانم چه ساعت شب بود كه از صداى عظيمى شبيه بصداى رعد از خواب بيدار شدم ، اين صداى شليك مهاجمين بكلانترى ( كميسرى ) ناحيهء عودلاجان كه تا كوچهء ما فاصله زيادى نداشت ، بود . ولى چون من خالى الذهن بودم و صداى رعد هم در ماه اسفند ، بخصوص در آن سال كه بارندگى خيلى زيادتر از معمول بود ، تازگى نداشت ، فقط كاريكه كردم عوض كردن دنده بود كه از اين دنده بدندهء ديگر ، غلطيده بخواب رفتم ، صبحى هم خانه حاجتى به بيرون نداشت ، كه كسى بخارج برود و خبرى بياورد . اين بود كه من بعد از صرف صبحانه در ساعت هشت از اندرون بيرون آمده به سمت مسكن مألوف يعنى اطاق منحصربفرد بيرونى ، رفتم . در پيش اطاقى كه بواسطهء درهم شدن وضع مالى ما ، به همان شمشه كاهگل ، و بىدروپيكر ، باقيمانده است آقا حبيب كردستانى ، نوكر خانه را ديدم ، با سينى كه محتوى فنجان خالى و نيم خوردهء صبحانه است از اطاق بيرون ميآمد بتصور اينكه شايد حال برادرم بد شده و احتياج بحكيم و دكتر پيدا شده باشد ، با اضطراب پرسيدم مگر برادرم بيرون است ؟ آقا حبيب گفت : بلى آقاى مؤيد الاسلام هم تشريف دارند . خيلى را ديده و ميبينم ، كه اخلاقا كنجكاو و احتياط كارند ، بدرجهاى كه باطاق خود هم اگر بخواهند وارد شوند قبلا ميخواهند از وقايع داخلهء اطاق اطلاع حاصل